من فریده نجمی این مقاله را به عنوان یک زن افغانستانی مینویسم؛ زنی که آموزش برایش فقط یک واژهی قشنگ در تقویم جهانی نیست، بلکه رویایی است که گاهی بسیار نزدیک بوده و گاهی آن قدر دور که فقط میشده از پشت دیوار نگاهش کرد. روز جهانی آموزش برای من روز شمارش کتاب ها نیست، روز مرور زخم ها و امیدها است.
اگر برگردیم به بسیار گذشته، به همان داستان های نخستین خلقت، میبینیم که آموزش از همان اول، با نابرابری گره خورده. در روایت های کهن، دانایی اغلب در دست مردان بوده؛ پیامبران، حکیمان، کاتبان، همه مرد معرفی شده اند. زن یا شاگرد خاموش بوده یا الهام بخش، نه صاحب دانش. از همان جا، یک خط نانوشته کشیده شد: دانستن، حق طبیعی همه نیست.
در جوامع اولیه، آموزش رسمی اصلاً وجود نداشت. یادگیری سینه به سینه بود و نقش ها از پیش تعیین شده. مردان یاد میگرفتند شکار کنند، بجنگند، تصمیم بگیرند. زنان یاد میگرفتند چطور زنده نگه دارند؛ خانه، فرزند، سنت. کسی از زن نپرسید تو دوست داری چی یاد بگیری؟ اصلاً این سؤال، سؤال عجیبی بود.
با شکل گیری تمدنها، خط، مکتب و کتاب بهوجود آمد، اما باز هم درها بیشتر به روی مردان باز شد. در بسیاری از فرهنگ ها، زن اگر هم باسواد میشد، باید سوادش را پنهان میکرد. زن دانا خطر محسوب میشد؛ خطرِ پرسش، خطرِ تغییر. این ترس، قرن ها ادامه داشت.
در افغانستان هم، آموزش همیشه با چالش همراه بوده. جغرافیا سخت بوده، جنگها پیدرپی، فقر مزمن. اما حتی وقتی مکتبی بوده، حتی وقتی معلمی پید میشده، باز هم اولویت با پسران بوده. میگفتند پسر نانآور است، دختر مهمان خانهی شوهر. سرمایه گذاری روی مهمان، بهنظرشان عقلانی نمیآمد.
مادربزرگ من خواندن و نوشتن بلد نبود، اما حافظهای داشت پر از شعر، ضربالمثل و تجربه. او دانشگاه نرفته بود، اما فلسفهی زندگی را بلد بود. این تناقض تلخ است؛ زنانی که دانا هستند، اما مدرک ندارند، صدا ندارند، رسمیت ندارند. تاریخ پر است از این زنها.
وقتی آموزش نوین کمکم به افغانستان راه پیدا کرد، پنجرهای باز شد. برای اولین بار دخترها هم توانستند پشت میز بنشینند، تخته را نگاه کنند، نام خودشان را بنویسند. این لحظهها کوتاه بودند، اما واقعی. زن افغانستانی فهمید که میتواند بیشتر از آن چیزی باشد که برایش تعریف کردهاند.
من از نسلی هستم که طعم این امید را چشیده. ما با بیک مکتب و رؤیای داکتر و انجینیر شدن بزرگ شدیم. برای ما دانشگاه فقط ساختمان نبود، نشانهی این بود که دیده شده ایم. وقتی وارد صنف میشدیم، حس میکردیم تاریخ دارد کمی عوض میشود، حتی اگر آهسته.
اما تاریخ، همیشه مهربان نیست. گاهی همه چیز برمیگردد به عقب، آنهم با سرعت. امروز در افغانستان، مکاتب و دانشگاهها برای دختران بستهاند. نه با یک جملهی ساده، بلکه با هزار بهانه. بهانهی زمان، بهانهی شرایط، بهانهی امرثانی. و این «امرثانی» کش دارترین واژهایست که یک دختر میتواند بشنود.
وقتی میگویند درها بسته شده، منظور فقط درِ ساختمان نیست. درِ ذهن بسته میشود، درِ آینده، درِ اعتماد به نفس. دختری که نمیتواند درس بخواند، کمکم باور میکند که واقعاً لیاقت اش کمتر است. این خطرناکترین نوع محرومیت است؛ محرومیت درونی.
من زنانی را میشناسم که امروز کتاب هایشان را زیر تشک پنهان کردهاند، جزوه ها را مثل شیء قیمتی نگه میدارند، با ترس ورق میزنند. این صحنه، دردناک است. آموزش نباید مخفی کاری باشد. دانش، ذاتاً روشن است، نه زیرزمینی.
نابرابری آموزشی فقط نداشتن مکتب نیست؛ نداشتن انتخاب است. وقتی دختر مجبور میشود زود ازدواج کند چون «کاری ندارد»، وقتی استعدادش خاک میخورد، جامعه فقط یک فرد را از دست نمیدهد، یک امکان را میسوزاند. هیچ کشوری با نادیده گرفتن نیمی از جمعیت اش، رشد نکرده.
من این متن را سیاسی نمینویسم، اما انسانی مینویسم. آموزش، مسئلهی انسان است، نه جناح. زن اگر درس بخواند، علیه کسی نمیشود؛ علیه جهل میشود. علیه فقر، علیه بیماری، علیه خشونت. اینها دشمناند، نه کتاب.
در روز جهانی آموزش، من به دختران کشورم فکر میکنم که صبح ها هنوز زود بیدار میشوند، عادت قدیمی مکتب از سرشان نیفتاده. به مادرانی فکر میکنم که کتابچه های قدیمی دخترانشان را دور نمیاندازند، شاید روزی دوباره لازم شود. این امید کوچک، بزرگ ترین مقاومت است.
آموزش زن از اول تاریخ تا امروز، همیشه مسیر صاف نداشته. اما هر جا که زن توانسته یاد بگیرد، جهان یک قدم جلو رفته. افغانستان هم از این قاعده جدا نیست. روزی که درهای آموزش دوباره باز شود، نه فقط برای دختران، که برای نفس کشیدن جامعه لازم است.
من بهعنوان یک زن افغانستانی، هنوز باور دارم آموزش متوقف شدنی نیست. شاید کند شود، شاید زخمی شود، اما از بین نمیرود. چون در ذهن ها ادامه دارد. و ذهن، آخرین جایی است که میشود بست.
روز جهانی آموزش مبارک، به همهی دخترانی که هنوز یاد گرفتن را دوست دارند، حتی وقتی اجازهاش را ندارند.
ما ...