گزارش برنامه "جشن زادروز مولانا؛ بهانه‌ای برای دوباره دیدن جهان مولانا"

پنجشنبه 9 مهر 1405
52 بازدید
گزارش برنامه "جشن زادروز مولانا؛ بهانه‌ای برای دوباره دیدن جهان مولانا"

نویسنده : پاکیزه کریمیان

        
گاهی یک نام، تنها یک نام نیست؛ پنجره‌ای است رو به قرن‌ها اندیشه، عشق، حیرت و جست‌وجوی انسان. گاهی یک زادروز، تنها یادکرد تولد یک انسان نیست؛ بهانه‌ای است برای بازگشتن به جهانی که هنوز پس از گذشت صدها سال، حرفی تازه برای گفتن دارد.

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی از همین جنس نام‌هاست؛ مردی که از بلخ کوچید، اما بلخ را با خویش برد؛ از جغرافیا گذشت، از زمان عبور کرد و در مرزهای یک شهر و یک قرن باقی نماند. کلمات او قرن‌هاست که میان شرق و غرب در رفت‌وآمدند و اندیشه‌اش هنوز انسان را به عشق، معرفت، رهایی و کشف خویشتن فرامی‌خواند.

به همین بهانه، برنامه‌ای به مناسبت زادروز مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، با حضور استادان، پژوهشگران، دانشجویان و علاقه‌مندان فرهنگ و ادبیات برگزار شد؛ برنامه‌ای که در آن تلاش شد جهان مولانا نه فقط از خلال شعر و حکایت، بلکه از دریچه اندیشه، عرفان، ادبیات و نسبت او با انسان امروز دوباره دیده شود.

به تاریخ ۷ میزان (مهر) ۱۴۰۵، مصادف با ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶، برنامه زادروز مولانا جلال‌الدین محمد بلخی به همت مرکز فرهنگی و اجتماعی خانه مولانا و دانشگاه آنلاین افغانستان روشن و با همکاری دانشکده علوم اجتماعی برگزار شد.

مقدمه برنامه با خیرمقدم، خوش‌آمدگویی و بیان هدف از برگزاری این نشست توسط خانم پاکیزه کریمیان، مدیر نشست، آغاز شد. در ادامه، مهمانان و سخنرانان برنامه هر یک با موضوعی مشخص به جهان مولانا پرداختند:

_عزیز احمد حنیف، نویسنده و استاد دانشگاه
 موضوع سخنرانی: «پیوند عرفانی مولانا و اقبال لاهوری»
_ دکتر رنجبر درخشیلر، پژوهشگر علوم سیاسی، شاهنامه‌پژوه و استاد دانشگاه
موضوع سخنرانی: «فرم ایرانی مثنوی معنوی»
_محمد امین فرهنگ‌پور، استاد دانشگاه و پژوهشگر
موضوع سخنرانی: «پیام مولانا برای انسان امروز»

خانم کریمیان در آغاز از عزیز احمد حنیف دعوت کرد تا سخنان خود را با موضوع «پیوند عرفانی مولانا و اقبال لاهوری» با حاضران شریک سازد.

(پیوند عرفانی مولانا و اقبال لاهوری)
آقای حنیف با سلام و تشکر از برگزارکنندگان برنامه گفت:
«موضوعی که صحبت می‌کنم، پیوند عرفانی اقبال با مولاناست. اقبال یکی از شخصیت‌هایی است که از عارفان و شاعرانی است که بیشتر از هر کسی دیگر به مولانا ارادت دارد و شناخت و معرفت ویژه‌ای از مولانا دارد. با توجه به این‌که خوب‌تر ما پیوند عرفانی اقبال با مولانا را تر کنیم، من کوشش می‌کنم که بیشتر در وقت محدود به اشعار اقبال استناد کنیم.

رابطه‌ی اقبال با مولوی در دو مجموعه‌ی مثنوی و اسرار خودی و همچنان جاویدنامه بازتاب یافته است، نسبت به سایر اشعارش.

بحث اقبال و مولوی بر سر انسان است. انسانی از خود رفته و راه گم کرده، که در تاریکی هوا و هوس به هر طرف دست و پا می‌زند. مولانا در نظر اقبال همچون مرسل بزرگ پیامبری است که بر همه هست و بود چشم گشوده است و از زمین و زمان آگاه است. مولانا کسی است که به باور اقبال به ماورای طبیعت سفر کرده و روابط طبیعت را با آنسوی طبیعت تجربه کرده است. و مولانا از نظر اقبال کسی است که عارفی است که پیوند انسان و طبیعت و خدا نسبت به هر عارفی دیگر بهتر شناخته است و به تعبیر حضرت عطار از هفت شعر عشق بازی کرده و حقایق را برای ما به ارمغان آورده است.

رابطهٔ اقبال با مولوی، یک رابطهٔ عرفانست. رابطه‌ای که عقل به آنجا راه ندارد. پیوند اقبال با مولانا پیوندی است که پردهٔ زمان و مکان را می‌درد و آدمی را به آن سوی جهان رهنمون می‌سازد.
اقبال در مثنوی اسرار خودی اشاره می‌کند که روزی مولانا را به خواب دیده و با مولانا گفتگویی درباره انسان انجام داده است که از زبان خودش بهتر است بشنویم. اقبال می‌گوید:

شب دلم سرمایۀ فریاد بود/خامشی از جلوه‌ام آباد بود
شکوه‌آشوبِ غمِ دوران بدم/از تهی‌پیمانگی نالان بدم
این‌قدر نظاره‌ام بی‌تاب شد/بال و پر بشکست و آخر خواب شد
روی خود بنمود پیرِ حق‌سرشت/ کو به حرفِ پهلوی قرآن نوشت
گفت: «ای دیوانه‌ی ارباب عشق/جرعه‌ای گیر از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامهٔ محشر بزن/شیشه بر سر، دیده بر نشتر بزن
خنده را سرمایهٔ صد ناله ساز /اشک خونین را جگر پرکاله ساز
تا به کی چون غنچه می‌باشی خموش/نکهت خود را چو گل ارزان فروش

یکی از اقبال‌شناس‌های پاکستانی می‌گوید که اقبال بر این باور بود که در درون هر انسانی یک نیروی مشابه به اتم وجود دارد. اگر این نیرو به حرکت بیفتد، عالمی را می‌تواند دگرگون بکند. و این نیروی اتمی، همان چیزی است که اقبال از او به عنوان «خودی» تعبیر کرده است یا معرفت خویشتن.

مولانا به اقبال می‌گوید:
آتش استی، بزمِ عالم برفروز
دیگران را هم ز سوزِ خود بسوز
فاش گو اسرارِ پیرِ مِی‌فروش
موجِ مِی شو، کِسوَتِ مینا بپوش
سنگ شو، آیینهٔ اندیشه را
بر سرِ بازار بشکن شیشه را
از نیستان همچو نی پیغام ده
قیس را از قومِ «حَی» پیغام ده
ناله را اندازِ نو ایجاد کن
بزم را از های‌وهو آباد کن
خیز و پا بر جادهٔ دیگر بنه
جوشِ سودای کهن از سر بنه
آشنای لذتِ گفتار شو
ای دَرای کاروان بیدار شو

اقبال می‌گوید:
زین سخن آتش به پیراهن شدم
مثلِ نِی هنگامه آبستن شدم
چون نوا از تارِ خود برخاستم
جنتی از بهرِ گوش آراستم
برگرفتم پرده از رازِ خودی
وانمودم سرّ اعجازِ خودی
بود نقشِ هستیم انگاره‌ای
ناقبولی، ناکسی، ناکاره‌ای
عشق سوهان زد مرا، آدم شدم
عالمِ کیف و کمِ عالم شدم

اولین مجموعه مثنوی «اسرار خودی» اقبال است و یکی از شاهکارهای عرفانی و ادبی اقبال می‌تواند به حساب بیاید. این یک بخش شعرهایی است که اقبال در رابطه به بیانش با مولوی می‌گوید و در بخش دیگری که اقبال ابراز ارادت به حضرت مولوی می‌کند در مثنوی «جاویدنامه» است.
جاویدنامه را اگر دوستان خوانده باشند، می‌فهمند که نوعی معراج شاعرانه و عارفانه اقبال است که در رکاب حضرت مولوی به آسمان‌ها، به عالم افلاک سفر می‌کند، از زمین به ماه می‌رود و از ماه به عطارد، مریخ، مشتری، زحل و ثوابت و سیارات دیگر، از آنجا به بعد از او برمی‌گردد.
شاعر در مثنوی جاویدنامه که متشکل است تقریباً ۲۲۰۰ بیت است، یک سیر عارفانه‌ای را به تصویر کشیده که تقریباً مشابه به معراج پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و سلم است. همان قسمی که پیامبر در رکاب جبرئیل به آسمان‌ها رفت و عظمت و بزرگی هستی را تماشا کرد، معراج اقبال در معراج عرفانی که دارد در رکاب حضرت مولوی سفر می‌کند و به آن‌سوی افلاک و ماورای طبیعت چشم معرفت می‌گشاید.
از زبان خود اقبال وقتی که می‌شنویم در این ارتباط می‌گوید، گفت‌وگوش با مولانا، البته بیشتر که اشاره کردیم، او در آغاز یک گفت‌وگویی با مولانا می‌کند که می‌گوید:

گفتمش موجود و ناموجود چیست؟
معنی محمود و نامحمود چیست؟
باز گفتم پیش حق رفتن چه سان؟
کوه و خاک و آب را گفتن چه سان؟
گفت اگر سلطان تو را آید به دست، می‌توان افلاک را از هم شکست.

به این شعر اشاره به یک آیه قرآن کریم می‌کند که خداوند می‌گه به آسمان‌ها شما رفته نمی‌تونی، مگر در صورتی که «إِلَّا بِسُلْطَانٍ»، در سوره رحمان می‌گوید.

سلطان چیست؟ می‌گوید:

از طریق زادن مردی نکو،
آمدی اندر جهان چهارسو،
هم برون جستن، هم برون جُستن به زادن می‌توان،
به آنها از خود بشدون می‌توان،
لیکن این زادن نه از آب و گل است،
داند آن مردی که او صاحب دل است.

مولانا می‌گوید که از طریق زادن می‌توانی که به آن‌سوی افلاک سفر کنی.

«آن یکی با گریه این باخنده‌یست»

یعنی زادن اول که انسان از مادر انسان زاده می‌شود.

آن یکی جوینده این یابنده‌ست
گفتم این زادن نمی‌دانم که چیست
گفت شعنی از شؤون زندگیست
از کلامش جان من بیتاب شد
در تنم هر ذره‌ چون سیماب شد
در نگاه او نمی‌دانم چه بود
از نگاه هم این کهن عالم ربود
یا نگاه هم بر دیگر عالم گشود
یا دیگرگون شد همان عالم که بود
مُردم اندر کایناتی رنگ و بو
زادم اندر عالم بی‌های و هو.

این زادن جدید، اقبال تعبیر می‌کند که در زیر نظر مولانا و به ارشاد و راهنمایی آن به زادنی قدم می‌گذارد که سفر بکند یا ظرفیت سفر به آسمان‌ها را پیدا بکند.
از اینجا سفر آغاز می‌شود و فرشته‌ای که مالکیت زمان و مکان را دارد ظاهر می‌شود. اینجا اقبال می‌خواهد که وانمود بسازد که سفر، سفر به ماورای زمان است و به ماورای مکان است. از بعد زمان و مکان، اقبال با مولوی به آن‌سوی زمان و مکان سفر می‌کند و این ملک که ظاهر می‌شود، اقبال او را به عنوان زروان تعبیر می‌کند.

می‌گوید:

ناگهان دیدم میان غرب و شرق
آسمان در یک سحاب نور غرق
زان سحاب افرشته‌ئی آمد فرود
با دو طلعت این چو آتش آن چو دود
آن چو شب تاریک و این روشن شهاب
چشم این بیدار و چشم آن بخواب
بال او را رنگ‌های سرخ و زرد
سبز و سیمین و کبود و لاجورد
چون خیال اندر مزاج او رمی
از زمین تا کهکشان او را دمی
هر زمان او را هوای دیگری
پر گشادن در فضای دیگری
گفت: «زروانم، جهان را قاهرم
هم نهانم از نگه هم ظاهرم
بسته هر تدبیر با تقدیر من
ناطق و صامت همه نخچیر من
غنچه اندر شاخ می‌بالد ز من
مرغک اندر آشیان نالد ز من
دانه از پرواز من گردد نهال
هر فراق از فیض من گردد وصال
هم عتابی هم خطابی آورم
تشنه سازم تا شرابی آورم
من حیاتم من مماتم من نشور
من حساب و دوزخ و فردوس و حور
آدم و افرشته در بند من است
عالم شش روزه فرزند من است
هر گلی کز شاخ می‌چینی منم
ام هر چیزی که می‌بینی منم
در طلسم من اسیر است این جهان
از دمم هر لحظه پیر است این جهان
«لی مع الله» هر که را در دل نشست
آن جوانمردی طلسم من شکست

باز هم اقبال، قبلاً هم اشاره کردم که می‌گوید:

در نگاه او نمی‌دانم چه بود
از نگاه هم این کهن عالم ربود
یا نگاه هم بر دیگر عالم گشود
مُردم اندر کایناتی رنگ و بو
زادم اندر عالم بی‌های و هو.
رشته‌ی من زین کهن عالم گسست،
یک جهان تازه‌ی آمد به دست
تن سبک‌تر گشت و جان سیارتر،
چشم دل بیننده و بیدارتر،
پرده‌گی ها بی حجاب آمد پدید،
نغمه‌ی انجام به گوش من رسید.

یعنی به طرف عالم افلاک، زمینهٔ سفر مساعد شد.

بعد این مولوی برایش می‌گوید که آنچه که می‌بینی، در سفر همه را با نگاه محرم ببین و احساس بیگانگی نکن.

این زمین و آسمان ملک خداست
این مه و پروین همه میراث ماست
اندر این ره هرچه می‌آید نظر
با نگاه محرمی او را نگر
چون غریبان در دیار خود مرو
عیظ خود گم، اندکی بی‌باک شو
ای مسافر جان بمیرد از مقام،
زنده‌تر گردد ز پرواز مدام.
همسفر با اختران بودن خوش است،
در سفر یک دم نیاسودن خوش است.

اقبال در ادامه‌اش می‌گوید:

تا شدم اندر فضاها بی‌سپر،
آنچه بالا بود زیر آمد نظر،
تیره خاکِ برتر از قندیل شب
سایه من بر سر من ای عجب
هر زمان نزدیک‌تر، نزدیک‌تر،
تا نمایان شد کوهستانِ قمر.

اولین سفر به کوهستان قمر یا به مهتاب است. 

گفت رومی از گمان‌ها پاک شو،
خوگر رسم و رهی افلاک شو.
ماه از ما دور و با ما آشناست،
این نخستین منزل اندر راه ماست.
هر کجا رومی برد آنجا برو،
یک دو دم از غیر او بیگانه شو.

در فلک قمر به یکی از مغارها می‌روند و در او مغار با عارف هندی ملاقات می‌کنند که در هندوستان مردم از او به عنوان جهاندوست تعبیر می‌کرده. و اقبال به او ارتباط می‌گوید:

من چوکوران دست بر دوش رفیق
پا نهادم اندر آن غار عمیق
ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشید محتاج چراغ
وهم و شک بر من شبیخون ریختند
عقل و هوشم را بدار آویختند
راه رفتم رهزنان اندر کمین
دل تهی از لذت صدق و یقین
تا نگه را جلوه‌ها شد بی‌حجاب
صبح روشن بی‌طلوع آفتاب

به این شکل ادامه می‌دهد و می‌پرسد:

گفت با رومی که همراه تو کیست؟
در نگاهش آرزوی زندگیست

مولانا اقبال را به عارف هندی معرفی می‌کند و سپس پاسخ‌ها و پرسش‌های بین اقبال و عارف هندی تبادل می‌شود و اقبال می‌گوید:

پیر هندی اندکی دم در کشید
باز در من دید و بی‌تابانه دید
گفت مرگ عقل؟ گفتم ترک فکر
گفت مرگ قلب؟ گفتم ترک ذکر
گفت تن؟ گفتم که زاد از گرد ره
گفت جان؟ گفتم که رمز لااله
گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست
گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست
گفت این علم و هنر؟ گفتم که پوست
گفت حجت چیست؟ گفتم روی دوست
گفت دین عامیان؟ گفتم شنید
گفت دین عارفان؟ گفتم که دید
از کلامم لذت جانش فزود
نکته‌های دل‌نشین بر من گشود

بعد از این سفر از فلک قمر می‌روند به فلک عطارد و آنجا با سید جمال‌الدین افغانی و سید حلیب پادشاه ملاقات می‌کنند و صدای اذان را می‌شنوند و به امامت سید جمال‌الدین افغانی دو رکعت نماز می‌خوانند و گفت‌وگوی طولانی بین اقبال و مولوی و سید جمال‌الدین افغانی انجام می‌شود و همه به تفصیل در مجموعه، مجموعه مثنوی جاویدنامه است.

بعد از عطارد به فلک زهره سفر می‌کنند و در آنجا اقبال از مجلسی سخن می‌گوید که مجلس خدایان کهن است و ملاقات می‌کنند که می‌گوید:

آن هوای تند و آن شبگون سحاب
برق اندر ظلمتش گم کرده تاب
قُلزمی اندر هوا آویخته
چاک دامان و گهر کم ریخته
چون خیال اندر شبستان ضمیر
او سفرها دیده و من نو سفر
در دو چشمم ناصبور آمد نظر

در آخر این ابیات می‌گوید:

خرم آن کوه و کمر آن دشت و در
وادی خوش بی‌نشیب و بی‌فراز
آب خضر آرد به خاک او نیاز
اندرین وادی خدایان کهن
آن خدای مصر و این رب الیمن
آن ز ارباب عرب این از عراق
این اله الوصل و آن رب الفراق
این ز نسل مهر و داماد قمر
آن به زوج مشتری دارد نظر

به این شکل از خدایان قدیم تعریف می‌کند و بعد سفر ادامه پیدا به فلک مریخ ادامه پیدا می‌کند و از آنجا به مشتری و با ارواح گذشته ملاقات‌هایی صورت می‌گیرد؛ هم از فلاسفه، شاعران، عرفا و پادشاهان و بزرگ‌ مردان مسلمان و غیرمسلمان.

در فلک مشتری یکی از داستان‌هایی که نقل می‌کند، ملاقات اقبال و مولوی با شیطان است که از آن به عنوان «خواجه اهل فراق» تعبیر می‌کند و یک گفت‌وگو با شیطان انجام می‌دهند و می‌گوید:

ناگهان دیدم جهان تاریک شد
از مکان تا لامکان تاریک شد
اندر آن شب شعله ئی آمد پدید
از درونش پیرمردی برجهید
یک قبای سرمه‌ئی اندر برش
غرق اندر دود پیچان پیکرش
گفت رومی خواجهٔ اهل فراق
آن سراپا سوز و آن خونین ایاق
کهنهٔ کم‌خندهٔ اندک‌سخن
چشم او بینندهٔ جان در بدن
رند و ملا و حکیم و خرقه‌پوش
در عمل چون زاهدان سخت‌کوش
فطرتش بیگانه ذوق وصال
زهد او ترک جمال لایزال.
تا گسستن از جمال آسان نبود
کار پیش افکند از ترک سجود
اندکی در واردات او نگر
مشکلات او ثبات او نگر
غرق اندر رزم خیر و شر هنوز
صد پیمبر دیده و کافر هنوز
جانم اندر تن ز سوز او تپید
بر لبش آهی غم‌آلودی رسید
گفت و چشم نیم‌وا بر من گشود
«در عمل جز ما که برخوردار بود
آنچنان بر کارها پیچیده‌ام
فرصت آدینه را کم دیده‌ام
نی مرا افرشته‌ئی نی چاکری
وحی من بی‌منت پیغمبری
نی حدیث و نی کتاب آورده‌ام
جان شیرین از فقیهان برده‌ام
رشتهٔ دین چون فقیهان کس نرشت
کعبه را کردند آخر خشت خشت
کیش ما را اینچنین تأسیس نیست
فرقه اندر مذهب ابلیس نیست
درگذشتم از سجود ای بی‌خبر
ساز کردم ارغنون خیر و شر
از وجود حق مرا منکر مگیر
دیده بر باطن گشا ظاهر مگیر
گر بگویم نیست این از ابلهی است
زانکه بعد از دید نتوان گفت نیست
من «بلی» در پردهٔ «لا» گفته‌ام
گفتهٔ من خوشتر از ناگفته‌ام
تا نصیب از درد آدم داشتم
قهر یار از بهر او نگذاشتم
شعله‌ها از کشتزار من دمید
او ز مجبوری به مختاری رسید
زشتی خود را نمودم آشکار
با تو دادم ذوق ترک و اختیار
تو نجاتی ده مرا از نار من
وا کن ای آدم گره از کار من
ای که اندر بند من افتاده‌ئی
رخصت عصیان به شیطان داده‌ئی
در جهان با همت مردانه زی
غمگسار من ز من بیگانه زی
بی‌نیاز از نیش و نوش من گذر
تا نگردد نامه‌ام تاریک‌تر
گفتمش «بگذر ز آئین فراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق»
گفت «ساز زندگی، سوز فراق
ای خوشا سرمستی روز فراق
بر لبم از وصل می‌ناید سخن
وصل اگر خواهم نه او ماند نه من»
حرف وصل او را ز خود بیگانه کرد
تازه شد اندر دل او سوز و درد
اندکی غلطید اندر دود خویش
باز گم کردید اندر دود خویش

پس از این به فلک زحل می‌روند و در آنجا اقبال نیچه را ملاقات می‌کند و در رابطه با نیچه هم اشعار زیبایی دارد که به خاطر وقت کم برنامه نمی‌گویم.

و با چند بیتی از اقبال که تعبیرهایی برای مولانا دارد، صحبت‌هایم را پایان می‌بخشم.


نکته‌ها از پیر رومی آموختم،
خویش را در حرف او واسوختم.
رومی آن عشق و محبت را دلیل،
تشنه‌کامان را کلامش سرسبیل.
پیر رومی خاک را اکسیر کرد،
از غبارم جلوه‌ها تعمیر کرد.
ذره از خاک بیابان رخت بست،
تا شعاع آفتاب آرد به دست.
موجم و در بحر او منزل کنم،
تا دُری تابنده‌ای حاصل کنم.

و هم‌چنان می‌گوید:

پیر رومی، مرشد روشن‌ضمیر،
کاروان عشق و مستی را امیر،
منزلش برتر ز ماه و آفتاب،
خیبر را از کهکشان سازد طناب،
نور قرآن در میان سینه‌اش،
جام جم شرمنده از آینه‌اش،
از نی آن نی‌نوازی پاکزاد،
باز شوری در نهاد من فتاد.

(فرم ایرانی مثنوی معنوی)
دکتر رنجبر در آغاز سخنان خود، از همه دوستانی که در برگزاری این برنامه نقش داشتند، سپاسگزاری کرد و گفت:
موضوع صحبت من فرم ایرانی مثنوی مولاناست؛ به‌طور مشخص، که البته می‌شود این بحث نظری را به سایر آثار حضرت مولانا هم تعمیم داد.
ما می‌دانیم که مولانا بلخی است، در بلخ به دنیا می‌آید و از طریق پدر با سنت دینی خراسان آشناست و در واقع در بستر سنت دینی است که می‌بالد. هرچند که مولانا در کودکی به ترکیه فعلی، همراه خانواده مهاجرت می‌کند، اما ریشه‌های بلخی، خراسانی و ایرانشهری اندیشه مولانا هرگز زدوده نمی‌شود.
همراه پدر و خانواده می‌رود و در آنجا تحصیلاتی که دارد، نزد پدر و بر همان مبنا و اساس است.
و می‌دانید که در راهی که به ترکیه و قونیه می‌رفتند و در نهایت به قونیه می‌رسند، دیداری می‌کند حضرت مولانا با حضرت عطار.
این را هم من این‌طور می‌فهمم که معنای نمادینی دارد؛ گویی که نه تنها از طریق پدر و زادگاهش که بلخ است ـ و خوب می‌دانید که بلخ چه اهمیتی دارد ـ افزون بر این‌ها، دیدارش با عطار در نیشاپور معنای نمادینی دارد و او را، که خردسال و کودک است، به جهان ایرانی عرفان بیشتر مربوط می‌کند.
وقتی هم که می‌رسد به ترکیه و در نهایت در قونیه مستقر می‌شوند و بعد، البته، مولانا در شام تحصیل می‌کند، نکته مهمی که من گاهی فکر می‌کنم جایش در تحقیقات مربوط به مولانا خالی است، این است که او در قونیه مؤثر است، نه متأثر.
به خاطر این‌که فرهنگی که مولانا به آن تعلق دارد، فرهنگی است برتر از آن‌چه که در آن روزگار در قونیه می‌گذرد.
و یا اگر بخواهیم این را دقیق‌تر بگویم، این‌طور خواهم گفت که در قونیه هم آن فرهنگی جاری و ساری است که در خراسان است، به نوعی دیگر.
یعنی یک فرهنگ مشترک است و حضرت مولانا در آن جایی که قرار دارد غریبه نیست و از آن فرهنگ تأثیر نمی‌پذیرد، چون آن فرهنگ هم همان فرهنگی است که مولانا با خودش به آنجا برده است.
او در قونیه مؤثر است، نه متأثر. بنابراین تمام تحلیل‌هایی که می‌شود و می‌کوشند که مولانا را به فرهنگی دیگر منتسب بکنند، اساساً بی‌پایه و اساس است.
مولانا شاعری است ایرانی و ایرانشهری و در این هیچ شکی نیست.
دکتر رنجبر در ادامه سخنان خود، با اشاره به تفاوت میان شعر و عرفان مولانا، گفت:
اما نکته دوم و مهم این است که مولانا عارف است. حالا فردوسی حماسه ایرانی را سروده، سعدی آداب ایرانی را نوشته، حافظ در واقع یک وجهی عمیق از فرهنگ ایرانی را در زمان خودش صورت‌بندی کرده، این‌ها همه در جای خودشان قابل بحث است. اما اینجا مولانا عارف است و ما می‌دانیم که عرفان به‌طور مشخص سیر و سلوک به سوی خداست.
یعنی از امر سیاسی و اجتماعی و شاید حالا به تعابیری که به نظر من غلط است، از امر فرهنگی هم جداست، چون سیر و سلوک است. عرفان امری انتزاعی است و هرچه که پیش‌تر می‌رود، عارف در سیر و سلوک خودش پیش‌تر می‌رود، جلوتر می‌رود، عرفان انتزاعی‌تر هم می‌شود.
سیر و سلوک عرفانی را اگر در نظر بگیریم، اولش با توبه است یا طلب است؛ حالا به قول عطار طلب است، یا در برخی مراحل سیر و سلوک توبه است که این قابل فهم است و تا حدودی عینی است. ما می‌توانیم توبه یک فرد را بفهمیم یا ببینیم، اما در نهایت می‌رسد به فنای الهی؛ یعنی می‌رسد به یک نقطه انتزاعی، غیرقابل صورت‌بندی عینی، تعین مادی نمی‌پذیرد، فنای الهی.
خوب، این می‌پیوندد؛ عارف می‌پیوندد به دریای وحدت و در اینجا هم تعین مادی نیست.
اما در مراحل پایین‌تر، در آغاز سیر و سلوک و در میانه راه، به هر حال این انتزاع عرفانی، این تجربه عرفانی خاص را عارف می‌خواهد با دیگران شریک بشود، دست‌کم می‌خواهد آنچه که هست را و آنچه که می‌فهمد را به دیگران منتقل بکند.
خب عرفان و این انتزاع عرفانی، مثل رؤیا یا لذت، امری است فردی. یعنی من که یک لیوان آب خنک می‌خورم در تابستان و لذتی می‌برم، این قابل انتقال به شما دوستان عزیز من نیست. حتی الان شما مثلاً از این چایی که من ذره‌ای بخورم و لذت ببرم، من نتوانم لذتش را به شما منتقل بکنم؛ مثل رؤیا. رؤیاهایی که ما می‌بینیم، از آنها لذتی می‌بریم، متأثر می‌شویم، اما اینها را نمی‌توانیم منتقل بکنیم.
عرفان هم همین است. پس با چه چیزی ما تجربه‌های عرفانی و فهم عرفانی را منتقل می‌کنیم؟ با فرم، با تعین بخشیدن به آن امر انتزاعی. و اینجا بین صورت‌بندی عرفان و خود عرفان فاصله‌ای حاصل می‌شود.
عرفان آن چیزی‌ست که عارف تجربه می‌کند و قابل انتقال نیست، اما صورت‌بندی عرفانی آن چیزی‌ست که در فرم مادی، به صورت یک تعین مادی قرار می‌گیرد و ما می‌توانیم آن را بفهمیم.
دکتر رنجبر در ادامه، با اشاره به ابیات مولانا، بر محدودیت زبان در انتقال تجربه عرفانی تأکید کرد و گفت:

مولانا مکرر در مثنوی می‌فرماید:

این سخن پایان ندارد ای جواد
ختم کن والله اعلم بالرشاد
این سخن پایان ندارد در کمال
پیش هر محروم باشد چون خیال

و آن بیت معروف و درخشانش که می‌گوید:

درنیابد حالِ پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسلام

یعنی چه؟ یعنی خام و پخته از نگاه مولانا زبان مشترک ندارند. نمی‌توانند به زبانی با هم گفتگو بکنند، چون‌که او تجربه کرده و یکی نکرده. و وقتی به غایت پختگی، به آن فنا فی‌الله و به مراتب بالای عرفانی عارف می‌رسد، دیگر زبان متوقف می‌شود.
بنابراین این فرم، تعین یا عینیت یافتن آن امر معنوی انتزاعی است.
این را اگر بخواهم، حالا چون بحث نظری پیچیده‌ای است و نیاز به بحث بسیار مفصلی دارد، من حالا خیلی خلاصه‌اش را می‌خواهم عرض بکنم. اگر بخواهیم مبانی نظری برایش فراهم بیاوریم، می‌توانیم از کتاب «اسطوره‌شناسی سفید» ژاک دریدا استفاده کنیم.
آنجا ژاک دریدا می‌گوید، حالا خیلی خلاصه‌شده و خیلی ساده‌شده‌اش این است که ما در عرفان بیان استعاری داریم. حالا او در الهیات دین مطرح می‌کند، این را می‌شود به عرفان هم تسری داد و تعمیم داد که ما یک بیان استعاری داریم و استعاره‌های پنهان در لایه‌های مختلف زبان وجود دارد.
حالا شما بهتر از من می‌دانید؛ مثلاً ما شراب را داریم در متون عرفانی. خب این شراب، آن شراب انگوری نیست. حالا در شعر حافظ هست و شعر خیام هست، در شاهنامه هست، ولی در متون عرفانی دیگر آن شراب انگوریِ مسکرِ حرام نیست. این در واقع استعاره‌ای از آن است.
یعنی آنجایی که عارف می‌خواهد صورت‌بندی بکند عرفان خودش را و تجربیات عرفانی خودش را، زبان، زبان مرسوم من و شما آدم‌های معمولی، حالا ممکن است دانشمند هم باشیم و هرچه باشیم و فقیه باشیم و آدم‌های فلسفی باشیم، اما این زبان در عرفان کار نمی‌کند. باید برای صورت‌بندی‌اش استعاره‌ها را به کار گرفت.
از شراب استفاده می‌کنند تا بتوانند آن معناهای عرفانی انتزاعی را صورت‌بندی بکنند. این همان حرف ژاک دریدا است؛ یعنی استعاره‌های پنهان در لایه‌های مختلف زبان در واقع کمک می‌کند به این‌که معنای عرفانی صورت‌بندی مادی و عینی و زبانی شود تا ما بتوانیم آن را بفهمیم.
دکتر رنجبر در ادامه به جهانی بودن عرفان و محلی بودن فرم بیان عرفانی پرداخت و گفت:
نکته سومی که می‌خواهم عرض بکنم، بعد از این دو نکته، این است که می‌گویند عرفان امر جهانی است. بله، کاملاً درست است که عرفان امر جهانی است و همه می‌توانند آن را تجربه بکنند یا حالا دست‌کم بفهمندش. در این هیچ حد و مرز جغرافیایی نیست.

اما فرم بیان عرفانی محلی و ملی است. یعنی ما عرفانی که در ایران داریم، این را نمی‌توانیم در جای دیگری از دنیا به همین فرم بیان بکنیم. آنجا ممکن است که درونمایه عرفانی را بفهمند و بپذیرند و حتی تجربه‌اش بکنند. اما فرم امری است ثانوی.
بنابراین اینجا یک تضادی داریم؛ یک امر جهانی، یک احساس و تمایل جهانی، که عرفان، همه دنبال معنویت هستند. همه که نه، همه حالا یک عده زیادی از مردم دنیا دنبال معنویت‌اند، دنبال این هستند که خودشان را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند.
اما عرفان بدون صورت‌بندی‌های مشخص فرهنگی که متعلق به جغرافیا هست، نمی‌تواند بیان بشود. ما نمی‌توانیم بگوییم که خب عرفان خوبه، همه بیایید عارف بشید، به ملت‌های مختلف در دنیا بگوییم که خب یه چیزی از عرفان که خوبه. چطور بخواهیم بگوییم که عرفان خوبه؟ چطور بخواهیم دعوت بکنیم به عرفان؟
باید از یک فرم، از یک زبان بهره بگیریم که این زبان دقیقاً مبنای فرهنگی مشخصی دارد.
بنابراین بین اراده عرفانی و زبان عرفانی قابل فهم که انسان بتواند آن را درک بکند و مقدمه‌ای بشود برای تجربه‌اش، که من بهش می‌گویم صورت‌بندی امر عرفانی، رابطه پیچیده‌ای موجود دارد.
عرفان مولانا جهانی است، همه می‌توانند او را بفهمند و به کار بگیرند، اما فرم او کاملاً ایرانی است و اینجا یک بحثی باز می‌شود در مولاناشناسی.
ما اگر بخواهیم مولانا را بشناسیم، قطعاً باید به ریشه‌های فرهنگی او در ایران بپردازیم و بدون این ریشه‌های فرهنگی، مولانا قابل شناخت نیست یا دست‌کم قابل شناخت درست و دقیق نیست.

دکتر رنجبر در بخش دیگری از سخنان خود، به هفت مورد از ریشه‌های فرهنگی و ایرانی عرفان مولانا اشاره کرد و گفت:
من هفت مورد را یادداشت کرده‌ام که فقط اشاره‌ای به آنها بکنم، که اینها ریشه‌های ایرانی عرفان مولاناست؛ در واقع آن ریشه‌های فرهنگی است که مؤثر است در عرفان مولانا و صورت‌بندی عرفانی او.
اولی، تلقی از خداوند است.
خدایی که ما می‌خواهیم برایش برسیم، سیر و سلوک ما به سوی اوست؛ یعنی خداوند چگونه است، چگونه توصیف می‌شود، چگونه فهمیده می‌شود.
خب می‌دانیم که مولانا مسلمان است و در سراسر مثنوی از قرآن فوق‌العاده زیاد استفاده کرده، بنابراین هرگز نمی‌شود مثنوی را از قرآن، که یکی از ریشه‌های مهم مثنوی هست، جدا کرد.
اما فهمی که از خدا وجود دارد در مثنوی را می‌شود به ایران پیش از اسلام هم برد و این تحول خداشناسی و یزدان‌شناسی که در اوستا هست و در متون مختلف هست و بعد در شاهنامه‌ها هست، این را می‌شود بررسی کرد و به نظر من، به عنوان یک حدس علمی، به عنوان یک فرضیه، می‌شود دید که خداوند زردشت در واقع در تداوم تاریخی خودش در متن‌های مختلف و در نقطه عطف بسیار مهم مسلمان شدن ایرانیان و بهره‌گیری از قرآن منتقل می‌شود به مولانا و خدای مولانا؛ اما خدایی است که فردوسی هم در شاهنامه از او یاد می‌کند.
هرچند شاهنامه متنی عرفانی نیست، اما خداوند مولانا و خداوند فردوسی یکی است.
این اولین ریشه مهم ایرانی‌ بودنی عرفان مولاناست.
دومی، سیر و سلوک به مراحل اوست.
در سیر و سلوکی که مولانا دارد، حالا من با دوستانی که مثنوی می‌خوانیم و با هم در مورد مثنوی صحبت می‌کنیم، همیشه بهشان می‌گویم که مولانا از همان ابتدا، از همان «بشنو» که در آغاز مثنوی هست، «بشنو ای نی»، او دارد از یک تکنیک صحبت می‌کند؛ تکنیک عرفانی، سیر و سلوک عرفانی، گام‌به‌گام رفتن به سوی عرفان و رسیدن به تعالی.
بهتر است از واژه نظم یا نظام استفاده بکنیم؛ یعنی عرفان، بگوییم نظمی است و زندگی عرفانی زندگی آشفته و پریشان و لاابالی نیست، زندگی است منظم، به سامان و رسیدن به نقطه تعالی عرفانی مبتنی است بر تکنیک‌هایی.
بنابراین مولانا با «بشنو» شروع می‌شود. بشنو، یعنی یک امر، یک تأکید، یک دعوت به این‌که یک چیزهایی را بپذیر و شروع کن، و این تکنیکی است که تا پایان مثنوی باهاش روبه‌رو هستیم.
سومی، زبان فارسی مثنوی است.
خب، آن موقع در قونیه زبان فارسی رایج بوده، مولانا زبان عربی هم می‌دانسته و می‌توانسته به زبان عربی بسراید، اما به زبان فارسی سروده.
یعنی به نظر من، حالا به عنوان یک حدس دیگر عرض می‌کنم، که اگر مولانا به زبانی دیگر می‌سرود، مثنوی، مثنوی‌ای نبود که الان هست. یعنی زبان فارسی است که در آن این اندیشه عرفانی قوام پیدا کرده.
چهارمی، داستان‌ها و ریشه‌های ایرانی آنهاست.
داستان‌ها ریشه‌هایی در ایران دارد.
استاد بدیع‌الزمان فروزانفر در شرح متأسفانه ناقص خودشان از مثنوی، این‌ ها را مرقوم فرموده‌ اند که داستان‌ها ریشه‌هایی دارد و آن ریشه‌ها به ایران هم گاهی برمی‌گردد. استاد، موردی باید بررسی کرد.
پنجم، شیوه داستان‌گویی است.
شیوه داستان‌گویی، پنجمین ریشه‌ای است که من خیلی سریع و خلاصه عرض می‌کنم.
در شیوه داستان‌گویی هم مولانا ایرانی است؛ یعنی شیوه داستان‌گویی را می‌شود در قرآن هم یافت، در متون اسلامی هم یافت، اما در واقع ریشه ایرانی هم دارد؛ همین داستان در داستان کردن.
ششم، مثال‌ها و استعاره‌هاست.
از رستم خیلی یاد کرده است. رستم هم پهلوان ایرانی است، شخصیت فوق‌العاده مهمی است، و در یک متن عرفانی رستم به عنوان حلقه وصلی گویی بین شاهنامه و مثنوی است.
به هر حال هر تحلیلی که بکنیم، نافی نیست که استعاره رستم در مثنوی هست و او از رستم به عنوان انسان کامل و حتی در کنار امام علی، رستم داستان و شیر خدا نام برده.
هفتم، مثنوی در تداوم سنت شعر فارسی است.
شعر فارسی که ریشه‌های بسیار کهنی داشت، بعد از اسلام با رودکی تحولی و تولدی دیگری یافت، با فردوسی به اوج خودش رسید، با نظامی تجربه‌های بسیار عمیقی در داستان‌گویی پیدا کرد، با سعدی تجربه دیگر و با مولانا تجربه عرفانی بی‌نظیری را تجربه کرد که البته قبلش، خب، عطار تجربه را کرده بود و همچنان سنایی.
اما مثنوی حضرت مولانا را باید در تداوم سنت شعر فارسی دید و نه گسسته از آن.
اگر گسسته از سنت ببینیم مثنوی را، ما در فهم مثنوی دچار مشکل خواهیم شد. یک سیر تاریخی است که در یک زمان مشخصی به مولانا و به مثنوی می‌رسد.
سخنان دکتر رنجبر درخشیلر، با تأکید بر پیوند میان اندیشه مولانا، سنت عرفانی خراسان، فرهنگ ایرانشهری، زبان فارسی و سنت دیرپای شعر فارسی، یکی از بخش‌های محوری این برنامه را شکل داد و دریچه‌ای نظری به سوی فهم «فرم ایرانی» مثنوی معنوی گشود.


(پیام مولانا برای انسان امروز)
آقای فرهنگ‌پور سخنان خود را با مسئله انسان و انسانیت آغاز کردند و گفتند: قسمی که دوستان آشنایی دارند با آثار اندیشه‌ی مولانا، مولانا بیش از آنکه فقط یک شاعر باشد و یک عارف حقیقت یا یک حکیم معنا باشد، یک انسان است و یک انسان‌شناس است یک شاعر انسان‌شناس است. انسانی که از عالم خاک برخاسته اما در درون خودش سودای افلاک دارد. انسانی که میان زمین و آسمان ایستاده، گرفتار کشاکش نفس و جان است و در تمامی زندگی آگاه و یا ناآگاه در جستجوی حقیقت خویشتن و حقیقت اصلی است.
داستان مولانا از آغاز تا انتهایش داستان همین انسان است. انسانی که از اصل خودش دور افتاده و در جستجوی بازگشت به آن سرچشمه است. از همین منظر می‌توانیم بگوییم که مثنوی معنوی را یکی از گسترده‌ترین متون انسان‌شناسی عرفانی بنامیم، کتابی که در آن انسان نه به عنوان موجودی فقط جسمانی یا حیوان ناطق متفکر، بلکه به عنوان موجودی چندلایه، رازآلود، مختار و دارای استعداد بی‌نهایت برای سکوت بررسی میشود.
مولانا انسان موجودی ایستا و تمام‌شده نمی‌بیند، انسان در نگاه مولانا شدن است، نه فقط بودن. انسان در نظر مولانا موجودی است که می‌تواند از خودش آغاز بکند و به خویشتن دیگری برسد، از غفلت به بیداری، از خودبینی به خودشناسی، از اسارت نفس به آزادی روح و از عالم محسوسات به حقیقت معنا سفر بکند.
از همین رو انسان برای مولانا یک مسئله حل‌شده نیست، بلکه بزرگترین پرسش اصلی است. یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم در انسان‌شناختی مولانا جستجوی انسان است. شاید در نگاهی نخست عجیب به نظر برسد که در میان انبوه آدمیان، یافتن انسان دشوارترین جستجو باشد. اما مولانا دقیقاً همین حقیقت را به ما یادآوری می‌کند.
انسان بودن در نگاه مولانا تنها به داشتن صورت انسانی و زندگی در میان انسان‌های دیگر نیست، انسانیت حقیقتی است که باید آن را جستجو کنیم، باید آن را بیابیم، بشناسیم و به آن برسیم.

از همین رو می‌گوید که:

دی شیخ، با چرا همی گشت گرد شهر،
کز دیو و دد معلولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته‌ایم ما،
گفت آن یافت می نشود آنم آرزوست

این ابیات یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های مولانا درباره انسان را آشکار می‌کند. و سوال این است که آیا هر آن‌کس که در هیئت انسان زندگی می‌کند حقیقتاً انسان است؟
مولانا میان صورت انسان و حقیقت انسان فاصله عمیق می‌گذارد. ممکن است انسان در ظاهر بی‌آدم باشد اما در باطن گرفتار خشم و ترس و تعصب و خودخواهی و جهل و نادانی باشد. در مقابل انسان راستین کسی است که از مرزهای نفس و خودخواهی و غرور و منیت عبور کرده و آن استعدادهای معنوی خودش را در واقعی شکوفا کند.
از همین منظر دشوارترین جستجوی مولانا جستجوی انسان راستین است. زیرا انسان حقیقی در هیاهوی این صورت‌ها پنهان است. مثلاً می‌گوید:

گر به ظاهر آن پری پنهان بود
آدمی پنهان‌تر از پریان بود.

انسان در نگاه مولانا گوهری است که ممکن است در زیر لایه‌های ضخیم غفلت و فراموشی پنهان شده باشد. بنابراین شناخت انسان بیش از هر چیز دیگر نیازمند پرده‌داری از همین لایه‌هاست.

حالا شما می‌دانید که فلاسفه انسان را از انسان تعاریف گوناگونی کرده‌اند. انسان، حیوان ناطق، موجود سیاسی، موجود تاریخی، موجود اجتماعی. اما مولانا می‌آید در کنار این تعریف، تعریف عمیق‌تر و پایه‌تر از انسان ارائه می‌کند. می‌گوید که:

هی برادر تو همان اندیشه‌ای،
مابقی خود، استخوان و ریشه‌ی

در این نگاه هویت انسان تنها در جسم و ظاهرش خلاصه نمی‌شود. آنچه انسان را می‌سازد، آن جهان اندیشه‌اش، نیتش، باورش، معنا و آن حقیقت درونی انسان است.

مولانا انسان را موجود دو ساحتی می‌بیند، موجودی که یک پایش در زمین است و پای دیگرش در آسمان. از همین رو، از یک سو درگی جسم و غرایز و نیازها و محدودیت‌های مادی است و سوی دیگر در اعماق وجودش میل به حقیقت، میل به کمال و میل به قرب الهی دارد.
به همین خاطر انسان در اندیشه مولانا موجودی با ظرفیت‌های متضاد است. می‌تواند به عالی‌ترین درجات تعالی برسد و یا می‌تواند به اثر اسارت در هوای نفس، حتی از مرتبه حیوانی نیز فروتر برود. این دوگانگی بخش مهمی از انسان‌شناسی مولاناست.
حالا در نهایت این‌که در خانه مولانا انسان جایگاهی ویژه در نظام آفرینش دارد. او تنهای موجود طبیعی، یک موجود زیستی در میان موجودات دیگر نیست. در وجودش استعداد شناخت و انعکاس صفات الهی نهاده شده. و به همین خاطر می‌تواند آینه‌ای برای اسماء و صفات الهی باشد.
و همین‌جاست که مفهوم انسان کامل در اندیشه مولانا اهمیت پیدا می‌کند. انسانی که از خودخواهی‌ها عبور کرده، و خویشتن خودش رسیده، و وجودش آینه‌ای برای عشق، برای حقیقت، برای رحمت، برای کرامت و اخلاق است.

آقای فرهنگ‌پور اشتره کردند که، مسأله دیگری که خیلی مهم است در اندیشه مولانا، آن مسئله، مسئله ی بحران معناست. که امروز بشر مدرن یا انسان مدرن به آن دست و گریبان دارد. انسان معاصر با بحران‌های عمیقی روبه‌روست. یکی از این بحران‌ها می‌تواند بحران معنا باشد. بسیاری از روایت‌های کلان و نظام‌های معنایی پیشین بر انسان دیگر همان اقتدار گذشته را نداشته، در حالی که علم و فناوری وجود دارد. این علم و فناوری به تنهایی پاسخگوی پرسش‌های بنیادی وجودی انسان نیست.
انسان در میان انبوهی از امکانات، انتخاب‌ها، اطلاعات، گاه با نوعی خلأ درونی مواجه شده. خلأیی که از آن می‌شود به عنوان بحران معنا یاد کنیم. از دل این وضعیت پدیده‌هایی چون روزمرگی، مصرف‌زدگی، بیگانگی، تک‌بعدی‌انگاری، شکاکیت، همرنگی با جماعت و وابستگی فراطی به افکار عمومی سر برآورده.
حالا مولانا می‌آید دقیقاً در چنین یک وضعیتی این پرسش را مطرح می‌کند: اگر انسان معنای زندگی خودش را گم کند، چگونه می‌تواند دوباره آن معنای زندگی‌اش را در واقع پیدا بکند؟
از منظر عرفان مولانا، بحران انسان بیش از این‌که بحران درونی باشد، یک بحران بیرونی است، یک بحران درونی است. انسان به زمانی دچار گمگشتگی می‌شود که از حقیقت خودش فاصله بگیرد و من محدود و نفسانی را با تمام حقیقت وجود خودش اشتباه بگیرد.
این من در اندیشه مولانا همان خودی است که انسان در حصار تعلقات، هوس، شهرت، قدرت، شهرت، ترس و خودخواهی گرفتار می‌کند. از همین جاست که یکی از مهم‌ترین مفاهیم اندیشه مولانا برای فهم بحران معنای امروز پدیدار می‌شود: تمایز میان خود حقیقی و خود کاذب.
انسانی که تمام هویت خود را در ثروت، مقام، شهرت، تعلقات اجتماعی، تایید دیگران یا لذت‌های زودگذر خلاصه می‌کند، ممکن است از بیرون موفق به نظر برسد، خوشحال به نظر برسد، خوب به نظر برسد، اما در درون همچنان با پرسش معنا روبه‌روست، زیرا هیچ‌یک از امور به تنهایی پاسخگوی نیازهای عمیق روحی او نیست.

اینجا هست که مولانا یکی از زیباترین راه‌های فهم این مسئله را تمایز میان حیات نان و حیات جان استخراج می‌کند.
انسان برای زیستن و برای زندگی کردن به نان، امنیت، مسکن، امکانات مادی نیاز دارد. اما اگر تمام معنای زندگی در تأمین همین نیاز خلاصه شود، بخش مهمی از وجود انسان نادیده گرفته می‌شود. مولانا هشدار می‌دهد:

بس کن ای دون‌همتِ کوتاهْ‌بنان / تا کی‌ات باشد حیاتِ جان به نان؟

در این نگاه نان نماد همه نیازهای مادی و سایر است و جان نماینده‌ی آن حقیقتی‌ست که انسان به سطح زیستن حیوانی فروتر می‌برد. مولانا منکر زندگی مادی نیست، مسئله اش تقلیل دادن انسان به زندگی مادی است. انسان اگر تنها بر خوردن، اندوختن، مسکن کردن و حفظ موجودیت خود، زندگی‌کند، بخش اعظم از حقیقت خودش غافل می‌شود در واقع.
به همین دلیل حیات حقیقی در اندیشه‌ی مولانا حیاتی‌ست که در آن جان بیدار باشد و انسان نسبت به سرچشمه و مقصود وجود خود آگاه باشد.
در جهان‌بینی مولانا هستی و جهان تهی و بی‌معنا نیست، برعکس تمام عالم می‌تواند آینهی از معنا و نشانه‌ای از حقیقت باشد. مشکل در خود جهان نیست، مشکل در شیوهی دیدن انسان به جهان است.

مولانا اگر بحران معنا از گرفتار شدن در من و توقف در ظواهرها باشد، راههایی نیز از این گسستن وجود دارد. مولانا برای عبور انسان به گشودن افق تازه انسان فرا میخواند:

تو مکانی، اصل تو در لامکان،
این دکان بربند و بگشای آن دکان.

دکان در اینجا می‌تواند نماد آن جهانی باشد که انسان تمام وجود خود را در آن معامله می‌کند؛ جهانی که در آن ارزش‌های آدمی، بازداشته‌های مادی و موقعیت اجتماعی، شهرت و منافع شخصی سنجیده می‌شود.
مولانا از انسان می‌خواهد که این دکان را ببندد و دکان دیگری بگشاید؛ دکان جان، دکان معنا، دکان عشق، دکان معرفت.
این سخن به معنای ترک جهان و ترک گذران زندگی مادی نیست، بلکه دعوتی‌ست به تغییر نسبت انسان با جهان. انسان می‌تواند در جهان زندگی بکند بی آنکه حقیقت خودش را به جهان بفروشد. یعنی خودش در واقعی حق خودش را نکند.
در ادامه آقای فرهنگ‌پور گفتند که: مسئله‌ی بعدی که خیلی مهم است در اندیشه‌ی مولانا و من بخواهم خلاصه به آن بپردازم، بازگشت به خویشتن است. انسان امروز بیش از هر دوره‌ای بر جهان بیرون خود تسلط یافته، اما در برابر یک پرسش اساسی همچنان سرگردان است. آن پرسش اینست؟ با خویشتن خویش چه باید کنیم؟
جهان مدرن امکانات زندگی را گسترش داده، اما آرامش انسان از انسان گرفته است. در چنین شرایطی سخن مولانا درباره‌ی بازگشت به اصل خویش اهمیت تازهی برای ما پیدا می‌کند.

مولانا شاعر عارفی‌ست که تقریباً در تمام آثار خود به شیوه‌های مختلف انسان را به سرچشمه‌ی وجود خود باز می‌گرداند و او انسان را از بیرون به درون، از ظاهر به باطن و از پراکندگی به وحدت دعوت می‌کند.

مثلاً می‌گوید:
هر کس که دور ماند از اصل خویش،
باز جوید روزگار وصل خویش.

این نکته زیبای مولانا کلید فهم بخش بزرگی از اندیشه مولاناست. انسان در نگاه مولانا موجودی است که در عمق وجودش میل به بازگشت وجود دارد، بازگشت به حقیقتی که از او دور شده، و سِیلی که در ناخودآگاهی جان انسان همواره در جستجوی است.
اصل در اندیشه مولانا تنها معنای زادگاه، گذشته، سنت یا ریشه تاریخی انسان نیست. اصل در معنای عمیق عرفانی، حقیقت وجود انسان و سرچشمه معنوی‌اش است، همان حقیقتی که انسان در هیاهوی زندگی مادی ممکن است آن را فراموش.
نی در نی‌نامه نماد همین انسان، انسانی که از اصل خویش جدا شده و درد فراق تمام وجودش را گرفته؛ صدای نی در حقیقت صدای انسانی است که از اصل خویش دور شده و در جستجوی آن بازگشت و خویشتن است. از همین رو ناله نی فقط یک ناله موسیقیایی نیست، روایت غربت آدمی است.

مولانا در جای دیگر نیز همین حقیقت را با یک زبان روشن بیان می‌کند:
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

و یکی از زیباترین تفسیرهای مولانا برای توضیح گم گشتگی انسان، حکایت آن مردی است سال‌ها تلاش می‌کند که برای خودش خانه‌ی بنا کند، اما ناگهان می‌داند که این خانه در زمین دیگران ساخته. این قصه و این حقایق می‌تواند تصویر نمادین از وضعیت انسان باشد.
انسان سال‌ها ممکن است در آباد کردن زمین تن تلاش کند برای ثروت، مقام، شهرت، آسایش، پول و وسایل یک زندگی لوکس، اما در تمام این مدت از زمین جان غافل بماند.

مولانا خوش‌داشت می‌کند که:
در زمین دیگران خانه مکن،
کار خود کن، کار بیگانه مکن.

سپس می‌گوید که:
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو / کز برای اوست غمناکی تو


مسئله‌ی مهم دیگری که خیلی مهم است، حالا، مسئله‌ی همدلی است که به عنوان زبان مشترک همه انسان‌ها محسوب می‌شود. در اندیشه‌ی مولانا همدلی فقط یک مهارت اجتماعی و یک رفتار اخلاقی نیست، بلکه ریشه بسیار عمیقی در جهان‌بینی عرفانی دارد.
همدلی یعنی اینکه انسان‌های دیگر را فراتر از رنگ و نژاد و زبان و مذهب و جایگاه اجتماعی و ظاهریشان ببینیم، یعنی رسیدن از پوست‌های بیرونی به حقیقت مشترکی که در اعماق وجود کل انسان‌ها وجود دارد.
از همین روست که مولانا میان همزبانی و همدلی تفاوت می‌گذارد و می‌گوید:
ای بسا هندو و ترکِ هم‌زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبانِ محرمی خود دیگر است
همدلی از هم‌زبانی بهتر است

این ابیات شیرین را می‌توانیم یکی از روشن‌ترین پیام‌های مولانا برای جهان امروز بدانیم. انسان‌ها ممکن است به یک زبان سخن بگویند، در یک سرزمین، در یک جغرافیا زندگی کنند و حتی در بسیاری از باورهای ظاهری اشتراک داشته باشند، اما در دل از یکدیگر دور باشند.
در مقابل، دو انسان ممکن است در دو فرهنگ، دو سرزمین، دو زبان متفاوت باشند، اما چنان با همدیگر نزدیک باشند که درد و شادی همدیگر را در واقع بفهمند.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگر با آن تنوع فرهنگی، قومی، زبانی و دینی روبه‌روست. این تنوع اگر با شناخت و احترام همراه نباشد، می‌تواند به سوی تفاهم و فاصله تبدیل شود.
مولانا انسان را دعوت می‌کند که در ورایی این تفاوت‌های ظاهری، اشتراک انسانی را باور کنیم. در نگاه مولانا تفاوت‌های بیرونی حقیقت نهایی انسان نیستند، رنگ، زبان، نژاد، مذهب و تعلقات اجتماعی بخشی از هویت انسان است، اما تمام حقیقت او را تشکیل نمی‌دهند.
همدلی از همینجا آغاز می‌شود. از لحظه ای که انسانی دیگری را فقط به عنوان دیگری، باید به عنوان انسانی همچون خود ببینیم. انسانی که می‌تواند بترسد، رنج بکشد، امیدوار شود، عاشق شود و آرزوی آرامش داشته باشد.

و سپس مولانا از محبت حرف می‌زند. می‌گوید: 
آن محبت نیروی دیگرگون‌کننده است، نیرویی که می‌تواند تلخی را شیرین کند، زنگ‌ها را پاک کند و درد را به درمان تبدیل کند.

از محبت تلخها شیرین شود
از محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود

وقتی مولانا می‌گوید که همدلی بدون محبت ناقص است، یعنی همدلی یعنی اجازه بدهیم بخشی از زندگی و شادی دیگری به دل ما راه پیدا بکند.
وقتی می‌گوید همدلی هم از همزبانی بهتر است، این به آن می‌تواند فشرده ترین پاسخ به مسئله ارتباط انسان معاصر باشد که ما با اون رو به رو هستیم و مسئله آخر مسئله مدارا است که راه مولانا برای زیستن با دیگری است.

در ادامه صحبت های خود آقای فرهنگ‌پور اشاره کردند به مسله مدارا که: 
مدارا هنر زیستن با تفاوت‌ها است. حالا یک انسان را از حصار تعصب، خودبینی و پیشداوری بیرون می‌آرد و امکان همزیستی با دیگری را فراهم می‌کند.
مدارا یعنی پذیرفتن این‌که دیگری نیست، ممکن است بخشی از حقیقت را داشته باشد. یعنی حقیقت مطلق نزد ما نیست، حتی اگر زبان، برداشت‌ها، شیوه‌های بیان او با ما متفاوت باشد.
انسان‌ها گاهی به دلیل تفاوت در لباس، زبان، آیین، قومیت، مذهب و فرهنگ، یکدیگر را خود بیگانه می‌پندارند، در حالی‌که در عمق وجود، دردها، آرزوها، نیازها و تمنای حقیقی در همه انسان‌ها مشترک است.
مولانا در حکایت مشهور فیل در خانه تاریک نشان می‌دهد که هر کس تنها بخشی از حقیقت را لمس می‌کند و همان بخش تمام حقیقت را می‌پندارد. اختلاف از آنجا آغاز می‌شود که انسان‌ها تجربه‌های محدود خود از حقیقت را می‌شناسند. اصل و مولانا می‌گوید که آنچه خود دیده، تمام حقیقت نیست.
مولانا تفاوت انسان‌ها را انکار نمی‌کند، بلکه می‌کوشد که ما را از این تفاوت‌ها و این اندیشه‌ها به سمت تبدیل کند.
در جهان امروز انسان‌ها بیش از هر زمان دیگر با یکدیگر ارتباط هستند، اما این ارتباطات به‌زمان معنای فهم بیشتر نیست. گاهی انسان‌ها در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، اما به دلیل تعصب و پیشداوری یکدیگر را نمی‌فهمند.
مولانا به ما می‌گوید که پیش از قضاوت کردن دیگران باید تلاش کنیم جهان را از چشم او ببینیم.

یکی زیباترین نمونه های مدارا در آثار مولانا، حکایت حضرت موسی علیه السلام و شبان است. شبان با زبانی ساده و کودکانه با خدا سخن می‌گوید. موسی علیه السلام از ظاهر سخنان او ناراحت می‌شود و او را از چنین سخنی باز بدارد. اما در ادامه موسی علیه السلام درمی‌یابد که آنچه که در ظاهر او نادرست است، از دلی سرشار از محبت و صداقت برخاسته.
مولانا در این حکایت انسان را از قضاوت شتاب‌زده درباره دیگران در هذر می‌دارد. پیام داستانی نیست که هر سخنی درست است یا هر رفتاری باید پذیرفته شود، بلکه نکته عمیقش این است که صورت سخن را نباید با دل یکی بپنداریم.
مولانا نمی‌خواهد که تفاوت‌های دینی و فرهنگی نادیده بگیریم، بلکه از ما می‌خواهد که در ورای این تفاوت‌های انسانی نیست سسر بکنیم.
از همین رو جهان مولانا، مولانا، جهانی بسته و محدود به قومیت، جغرافیا نیست. آثار مولانا در طول قرن‌ها از مرزهای زبانی و قومی و سرزمین‌ها عبور کرده و مخاطبان گوناگون دارد. موضوع اصلی مولانا دردها و آرزوهای مشترک همه انسان‌هاست.

و در آخر این‌که اندیشه‌ی مدارا در اشعار مولانا ضرورت جهانی امروز است. پیام مدارا در روزگار ما اهمیت بیشتر پیدا می‌کند. انسان معاصر با وجود پیشرفت‌های شگفت‌انگیز در عرصه فناوری و علم و دانش همچنان با تعصب، نفرت، خشونت، بیگانگی و سوءتفاهم دست به گریبان می‌کند.
انسان امروز پیش از گذشته به همدیگر نزدیک شده است، اما این نزدیکی با فهم و احترام اگر همراه نباشد می‌تواند انواع فاصله‌های تازهی ایجاد کند.
و عشق انسان را به دیگری پیوند می‌دهد. همدلی در دیگری را به جان ما حاضر می‌کند. و مدارا امکان زیستن در کنار همدیگر را فراهم می‌کند.
بزرگ‌ترین پیام مولانا در آخر برای بشریت این است که ما باید انسانی زندگی بکنیم.

کز دیو و دد مملولم و انسانم آرزوست

پیام مولانا پیام عشق، پیام برادری، پیام اخوت است. پیام احترام به تفاوت‌ها، پیام کثرت‌گرایی و پیام انسانیت است.


جمع‌بندی برنامه

در مجموع، این برنامه با محوریت اندیشه، شخصیت و میراث مولانا برگزار شد و در جریان آن، سخنرانان از زوایای گوناگون به بررسی جایگاه مولانا و پیام‌های ماندگار آثار او پرداختند. در آغاز، آقای حنیف با پرداختن به ابعاد دیگری از اندیشه و میراث مولانا، بر اهمیت شناخت مولانا در بستر فرهنگی و فکری او و ظرفیت آثار وی برای ارتباط با انسان و جامعه تأکید کرد.
در ادامه، دکتر رنجبر درخشیلر با تمرکز بر «فرم ایرانی مثنوی معنوی»، به ویژگی‌ها و ساختارهای ادبی و فکری مثنوی و پیوند آن با سنت و فرهنگ ایرانی پرداخت و نشان داد که مثنوی را می‌توان از منظر ساختار، زبان و شیوه روایت نیز مورد بررسی قرار داد.
در بخش پایانی، محمدامین فرهنگ‌پور، استاد دانشگاه و پژوهشگر، با موضوع «پیام مولانا برای انسان امروز»، سخنان خود را بر مسائل انسان و انسانیت، بحران معنا، بازگشت به خویشتن، همدلی، مدارا و عشق متمرکز کرد. وی با استناد به ابیات و حکایت‌های مثنوی، تلاش کرد نشان دهد که بسیاری از دغدغه‌های انسان امروز، از مسئله معنا و شناخت خویشتن گرفته تا چگونگی ارتباط با دیگران و پذیرش تفاوت‌ها، در اندیشه مولانا جایگاه ویژه‌ای دارد.
در مجموع، برنامه از بررسی ادبی و ساختاری مثنوی آغاز شد، با نگاه به ابعاد فکری و فرهنگی مولانا ادامه یافت و در نهایت به پیام‌های انسانی و اجتماعی اندیشه او برای انسان معاصر رسید. مجموعه سخنرانی‌ها بر این نکته تأکید داشت که میراث مولانا تنها متعلق به گذشته نیست، بلکه مفاهیمی چون معنا، انسانیت، شناخت خویشتن، همدلی، مدارا، عشق و احترام به تفاوت‌ها همچنان می‌تواند زمینه‌ای برای گفت‌وگو و تأمل درباره زندگی انسان امروز فراهم کند.

								    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه

دوشنبه 16 شهريور 1405